بايد بروم و اين مرگ است! از بازگشت خبري نيست! و من اين "مرگ" را ترجيح مي دم نه رد پايم را دنبال كن اين جاست كه خاكسترم را به باد بسپار پایان
به قول سهراب :
"بايد امشب بروم!"
من گمان می کنم
اميد تاريك هزار مرتبه از مرگ بدتر است!
نه رد دل م را بگیر
لطفا"!
بوداي طلايي
در ميانه اي از آتش طلايي كه برپا كرده است
در ميانه اش هزار بار
گره هاي سنگين سكوت ش
را كه بر گلو مانده تصوير كرده
در میان اش قرن ها
گر گرفته و باز از خاکستر شدن باز مانده
همين جا كه -تمام دلنوشته ها- را
وقف -تو- مي كند
درست همين جا كه رد نگاه ها
مي ماند بر دل هر واژه
درست همين جا
مي ميرد...!
و حرمت عاشقي نگه دار...! 
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 18:4 توسط سارا
روزگار مي گذارنم اما نه ! پس گلايه نكن! از تو چه پنهان سخت است
حتي در اين غربت
حتي بدون تو
مي روم
مي آيم
مي خندم
مي گريم
دل مي سپارم به سادگي همين ثانيه هاي بي تو
گه گاهي
ناگزير مي شوم
شكايت نكن
كوه هم كه باشد
گاهي
دم غروب كه مي شود
انگار دل ش مي لرزد
به خداي من قسم
اصلا انگار طور ديگري ست!
انگار ايستاده مي افتاد
و ايستاده مي گريد
ايستاده مي ميرد
با بي پناهي ام
گاهي ايستاده
در پس همين وجود
در پس همين خنده هاي سرد
در پس همين گريه ها گرم
هي مي ميرم و زنده مي شوم
صبور باشي
و در حجم اين سكوت
نفس ت بند نيايد
+ نوشته شده در 88/01/10ساعت 8:41 توسط سارا |
يك تقدير كه هنوز نمي دانم و مايي كه شايد نمي گذارم سياهي مردمك چشمان ت يك نگاه دور اما حرف هاي دل و حسرت فرياد غرق شده ام در اين ژرف ما دير رسيده ايم
تلخي اش بيش تر است يا عسل اش!
تمام آن دير رسيدن را
و مكث زندگي را
و خجل قسمت را
به بي خيالي مي زنيم
براي اندكي
و شايد هم كوتاه تر...
بي حرفي
با نگاه غزل مي سراييم
سر بخورند از دستان م
و مني كه بال هايم را نبستم
نه به تو
نه به هيچ كس ديگر
رها شده از هر مسير
ديوانه وار تر از هر ياغي
به انتها كه مي رسم
وقتي قرار بر اين است
كه كوچ كنم
نگاه م نمي دانم چرا
وصله مي خورد به نگاه ت
كه نمي داني چرا
اما روي چشمان م جا مانده
و من دور مي شوم از ديار تو
اما نگاه م بر حجمي فيروزه اي
كه مي درخشد و بي اختيار چشمان م را اسير مي كند
اين جا جا مانده
و پاهاي م مي رود
و نگاه م جا مي ماند
و پاهاي م مي رود
و ...
تا بعد خدانگهدار حتي
در دل م
دل دل مي كنند
رسوب مي كند
بر تمام دل دل كردن هاي م
و عشق پرتاب شده است به ساحل ش ديگر
باور نمي كني؟
پرپر شدن ش را بر تن خاك مگر نمي بيني
شايد!
+ نوشته شده در 88/01/02ساعت 7:13 توسط سارا |
برگه هاي تقويم م اگرچه جدا از هم به گمان م ارديبهشت بود... قول داده بودي كه مي آيي و ارديبهشت رسيدي ارديبهشت اما ارديبهشت اما...! بگذريم... و هجومي شايد و من تابستان رسید واي! نه..! و كم كم صداي قلب ت را مي شنيدم زمستان چشم كه باز كردم نمي گويم عاشق بگذريم از واژه ها كه سهمي ننگ است فقط همين كه
در باد اند
اما نشانه اي شايد
روي هر برگ ش مانده
كه پيوسته شان مي كند به هم...
آري ارديبهشت
و من ...
نه!
منتظرت نبودم
دروغ چرا!؟
نمي دانم چرا كمي عجيب شد...
و عجيب تر آن كه ماندني شد
بيش از يك ماه
يك فصل
يك سال
شايد به قدر يك عمر
تمام غربت م را در هم مي شكست
تا آن جا كه يادم مي آيد
شكسته هاي روح م را
مي نشاندم كنار هم
تو نگاه مي كردي
و نگاه ت
مي دميد بر سردي ام
و من
زنده شدم...
و من به قدر چشمان ت
به قدر آفتاب آن روزها
به قدر يك سلام
دل م گرم بود
از پاييز بگويم ت
كه چقدر شعر نوشتم
براي باران
نگریستم... هرگز!
از هجومي عجيب
مي نوشتم
كه بكاهد از آن
كه قلب م نايستد
مي نوشتم براي باران...
تو ماندي
برف كه نباريد اما...
شايد حجمي از ما سپيد شد
نفهميدم چه طور گذشت
هنوز در امتداد ارديبهشت بودم...
اما ...!
براي حرف هاي دل ...
هنوز در امتداد ارديبهشت ایستاده ام...!
+ نوشته شده در 87/12/29ساعت 21:46 توسط سارا |
خطوط موازي را هميشه دوست تر داشته ام خطوط موازي فكرم هر روز بيش تر مي شود! من اين را دوست تر مي دارم
تنها به نگاهي
از دور
قناعت مي كنند
و به راه خود ادامه مي دهند
و باز نمي مانند...!
حالا مي شود از آن ها قفسي ساخت
به راه خود ادامه داد
و پرنده ي خيال ت را همچنان در فكر نگه داشت و نگاه كرد
مي شود باز نماند
تنها در مسير
به گفت و گويي ساده
و حسي مبهم كه در دل مي مانَد
اما به هيچ واژه اي رسوب نمي كند
دل بست
با تمام ژرف ساده اش!
+ نوشته شده در 87/12/28ساعت 8:28 توسط سارا |
خوش حال م که هنوز به قدر هفت سالگي ام خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز خوش حال م که کودک م هنوز راستی این را بگویم ت نه ! شکر ! *پ.ن: leilei
كودك م
انقدر كه هنوز وقتي كبوتر در آسمان مي بينم
سايه اش را روي زمين تا بي نهايتي كه مي رود
دنبال مي كنم
و احساس مي كنم
ديگر براي خودم پرنده اي شده ام !
گاهي از يك باران دور از انتظار
هي سرشار مي شوم از طراوتي شبيه
"ع ش ق "
لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق
گه گاهی
مرا از هر کسی
_هرکسی_
تا همیشه دور كند
از نرسیدن عصر پنج شنبه ات
یک دنیا دل م می گیرد
و با آجرهای همان دو ديوار ممتد و موازي
کلی درد و دل می کنم
و از غربتی ناشناخته می گریم
خوش حال م که کودک م هنوز
از نزدیک شدن عید و لباس نو و آجیل و خانه تکانی
به قدر آن روزهاي دور
ذوق مي كنم
و چيزي شبيه زندگي
در دل م آب مي شود انگار...!
خوب که نگاه می کنم
می بینم چیزی از دست نداده ام
هنوز انقدرها روح م سبك هست
که در *لیلی ای
تا آسمان هفتم اروج کند 
+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:19 توسط سارا |
راه درازی را آمده بودم من خسته بودم مثل درد جان کندن می ماند من از اسیر دست باد شدن بیزارم پرسیدی
و نمی پرسیدی
چطور ؟ از کجا ؟ چگونه؟
فقط نگاه می کردی
و پشت پرده ی نگاه ت
حرفی بود
که آرام م می کرد
دلگرم م می کرد
و شاید حالا خسته تر..!
درد دل کندن
تو می دانی این را...!
بهتر از هر کس
من از دل به دیروز سپردن بیزارم
اما گاهی نمی رهانند مرا
و نفرین به تمام خاطره !
چه آمده بر سرم
و من می گویم ت
" خسته ام "
زیادی دیر است برای هم سفر شدن
فقط گاهی
مثل همین حالا
چشمان ت را
گره بزن به چشمان م
و بر ندار
فقط بگذار آرام بگیرم
و به بی خیالی بزنم
تمام دنیا را
رو به روی تو...
+ نوشته شده در 87/12/21ساعت 13:40 توسط سارا |
از من تا تو هنوز تمام سادگیم سادگی همان دختر بچه ی غزل هاست و مرگ شاید حرف پنهانی ست اما مگر نه آن که از تمام گمان ما حالا که هستی هنوز می شود ساده ترین ترانه را تنها
فاصله ای نیست
هنوز روی که برمی گردانم
رو به روی منی
هنوز می توانی از چشمانم شوق بچینی
وقتی دست تکان می دهی
ما هنوز
می توانیم "تشویش" را
از طرز پلک زدن هم دریابیم
و حجمی سبک اما سپید
از نفس های هم لمس کنیم...
و تمام مهربانیت مهتاب...!
پشت هزار دیوار
بر ما نزدیک تر است
و آنگاه ما
تا سلامی شاید دورتر از
پرواز هر پروانه ای
فاصله را تاب می آوریم
هیچ نمی گوییم
و بی صدا بهانه می گیریم
و باز تاب می آوریم
بیا تا انتهای همین کوچه را
باز مثل آن روزهای اول
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
من می دوم و تو بتاب
عاشقانه ترین خواند
بشکن این ایهام را
برکن این دیوار را
بگذار عاشقانه ترین لحظه هایم
از این جرعه های بی همتای "بودن"
ازان همین سادگی عشق باشد
به خدا زندگی جز به این نمی ارزد
و همه چیز
ساده تر از همین آبی پاک آسمان ست 
+ نوشته شده در 87/12/18ساعت 16:22 توسط سارا |
تو ببخش عزیز دل درست مثل آن است حالا تو ببخش !
اگر این روزها
حتی پیش چشمان تو کم می آورم
پیش چشمان تو حتی می شکنم...!
که بعد از سال های سال
دل ت تنگ شود
برای مرده ای که دیگر نیست
و بعد
تمام لحظه های ت دوباره زنجیر می شود
و این حس سمج
تا گورستان روح تو را می کشاند
و بعد
اثبات می شود بر تو
که تمام پل های پشت سرٍ دویدن های کودکی مان را
خراب کرده ایم.
آتش زده ایم
و دیگر شاید جز هوایی شدن گاه و بی گاه دل
چیزی از آن روزها باقی نمانده
این بی قراری و اضطراب آنچنان گلویم را می فشارد
که از پاسخ پرسش چشمان ت
باز می مانم
+ نوشته شده در 87/12/15ساعت 18:40 توسط سارا |
شکایت نکرده ام از نبودن ت شکایت نمی کنم از این تنهایی پر ملال من این روزها را عادت نمی کنم به هجوم این شوق ها
که
روزهاست پی برده ام
به حماقت خواستن بودن
به ابتذال تکرار بودن
به عادت به بودن
که
روزهاست تمام با هم بودن ها و بی هم باز ماندن ها را
به مضحکه می گیرم...!
و به پوچی این همه اندوه بی دلیل می خندم
که هنوز می شود چشمانت را
از پشت این پنجره ی مه آلود
بوسید
به هیچ شکایتی
تباه نمي كنم
و درست است كه نردبان غرورم را حتی به یک لبخند ساده نمی شکنم
اما از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان
هنوز
همصدای بی صدایی
مثل بچه ای
قصه ی ماه بودن ت را
در گوش هزار ستاره که حالا سال هاست
از مدار هر کهکشانی رها شده اند
می خوانم
و درست مثل آن است که
حرف هم را خوب می فهمیم
خیلی خوب ! 
+ نوشته شده در 87/12/07ساعت 17:37 توسط سارا |